دِلبَرِ ارباب 2

Pary.◉⁠‿⁠◉ Pary.◉⁠‿⁠◉ 3 شهریور 13:47 · Pary.◉⁠‿⁠◉ ·

همه رفتن بیرون.

زن : از امروز به بعد تو نازگل صالحی نیستی ، تو نازگل میرزایی هستی ، همسر ارباب ارسلان و به امید خدا مادر ارباب زاده هم میشی...یعنی مادر نوه ی من...من نسرین هستم..میتونی من رو صدا کنی خانم بزرگ..»

چشم آرومی گفتم.

مهمونی شروع شده بود ، تموم خان های محله اومده بودن.

ی تور سفید انداختن روی سرم.

خدمتکار دستم رو گرفت و با هم از پله ها بالا رفتیم.

حدود سیصد نفر توی حیاط بودن ، ارباب ارسلان هم روی سکو بود.

خدمتکار من رو کنار ارباب گذاشت.

تابحال ندیده بودمش ، عطر تلخ و مست کننده ای ازش بلند شده بود.

قدش خیلی بلند بود ولی چون من سرم پایین بود ،. نمیتونستم ببینمش.

چند دقیقه بعد صداش شنیده شد با صدای بلند.

ارباب : امروز من ازدواج میکنم و شما نه تنها قراره به من احترام بزارید بلکه قراره به همسر من هم احترام گذاشته بشه...امروز من ازدواج میکنم و راه پدرم...ارباب اردشیر رو ادامه میدم و بعد فرزندم..پسرم راه منو ادامه میده...»

بعد حرفش همه تایید کردن و به امید خدا گفتن.

و بعد عاقد اومد.

ارباب بله رو گفت و نوبت من بود.

عاقد : خانم نازگل..فرزند وحید..آیا بنده وکیلم؟.»

نمیدونستم چی باید بگم.

اروم به خدمتکار نگاه کردم.

خدمتکار آروم گفت : بگو بله...»

سریع گفتم : بله..»

و بعد ارباب تور رو از روی سرم برداشت.

به چشمای کشیده و مشکیم نگاه کرد و منم به چشمای ابیش نگاه کردم.

همه دست زدن.

بعد از عقد دو تا انگشتر توی انگشت هردومون کردن.

از درست فهمیده باشم.

ارباب بیست و نه ساله بود و من هفده ساله بودم.

باشه، ادامه داستان رو بر اساس درخواستت مینویسم. سعی میکنم فضا و لحن رمانتیک و سنتی رو حفظ کنم.

---

صدای دست زدن و شادی مهمونها آروم آروم محو شد، وقتی که ارباب دست من رو گرفت و از پلهها پایین برد. توی حیاط، زنها شروع کردن به شادی خوندن و مردها هم جرعهای شراب سر میکشیدن. من اما توی دلم میلرزیدم. نمیدونستم قراره چی بشه.

خدمتکار، که اسمش زهرا بود، از پشت سر من رو همراهی کرد تا رسیدیم به راهروی بزرگ خونه. ارباب بدون اینکه حرفی بزنه، در اتاق رو باز کرد و من رو به داخل هدایت کرد. اتاق بزرگ بود با یه تخت چوبی حجاری شده و روتختیهای ابریشمی سفید. شمعها توی گوشهها روشن بودن و عطر یاس توی فضا پیچیده بود.

ارباب ارسلان در رو بست و کلید رو برگردوند. صدای قلبم توی سینهام میکوبید. دستام سرد شده بود و پاهام دیگه قدرت حرکت نداشتن.

ارباب آروم گفت: «نازگل... چشماتو باز کن، به من نگاه کن.»

چشمام رو بلند کردم. برای اولین بار توی روشنایی شمعها، صورتش رو کامل دیدم. ریش مرتبی داشت، چشماش تیره و نافذ بود، ولی توی نگاهش یه گرمای عجیبی بود که من رو آروم کرد.

«میترسی؟» پرسید.

لرزان گفتم: «... کمی.»

لبخند زد و دستش رو گذاشت روی گونهی سرد من. «حق داری. ولی نترس. من بهت آسیبی نمیرسونم.»

بعد دستش رو برد پایین و چونهی من رو گرفت و آروم بوسید. بوسهاش اول نرم بود، بعد کمکم عمیقتر شد. نفسم توی سینه حبس شده بود. بوی عطر تلخ و مستکنندهاش توی مغزم پیچید.

کمربند لباس عروسی رو باز کرد و لباس از روی شونههام پایین افتاد. من فقط ایستاده بودم و میلرزیدم. همه چی برام غریب بود. دستاش رو روی کمرم حلقه کرد و من رو به سمت تخت برد.

«نازگل... تو الان همسر منی. هیچ ترسی نداشته باش.»

روی تخت دراز کشیدم و ارباب بالای سرم ایستاد. پردههای ضخیم رو کنار زد تا نور مهتاب بیاد توی اتاق. لباسهاش رو درآورد و کنارم خوابید. دستاش رو روی شکمم گذاشت و آروم آروم بالا رفت. هر لمسش مثل آتیش بود که پوست من رو میسوزوند.

نبضم تند تند میزد. چشام رو بستم.

ارباب نزدیکتر شد و زمزمه کرد: «به چشمام نگاه کن...»

چشمام رو باز کردم. توی نگاهش یه چیز عجیب بود، یه جور مالکیت، ولی همراه با مهربونی.

و بعد... همه چی تار شد. فقط احساس سنگینی و گرمای تنش رو حس میکردم. لبام رو گاز گرفتم که داد نزنم. یه لحظه درد شدیدی توی کمرم پیچید و نفسم گرفت. ارباب مکث کرد و پیشونیم رو بوسید.

«آروم... تموم شد...»

وقتی از هم جدا شدیم، یه لکهی خون روی ملافهی سفید دیده میشد. ارباب نگاهش رو به اون لکه دوخت و بعد با یه پارچهی ابریشمی که کنار تخت بود، آروم خون رو پاک کرد. پارچه رو تا کرد و گذاشت توی یه کیسهی مخملی.

لباسام رو پوشوندم و از تخت بلند شدم. پاهام هنوز میلرزید. ارباب دست من رو گرفت و به سمت در برد.

«حالا باید بریم پارچه رو به مادرم نشون بدیم. نترس، فقط یه رسمه.»

در رو باز کرد و من رو به سمت حیاط هدایت کرد. هنوز مهمونی برقرار بود. نگاه همه به سمت ما دوخته شد. خانم نسرین روی صندلی نشسته بود و منتظر بود.

ارباب کیسهی مخملی رو جلو برد و به دست مادرش داد. خانم نسرین با یه لبخند رضایتبخش پارچه رو باز کرد و لکهی خون رو دید. سرش رو بلند کرد و به همه نگاه کرد.

«به امید خدا... نوهی من از همین امشب شکل گرفت.»

دِلبَرِ ارباب 1

Pary.◉⁠‿⁠◉ Pary.◉⁠‿⁠◉ 3 شهریور 13:36 · Pary.◉⁠‿⁠◉ ·

صبح بود و بوی گندم بود. نه بوی گندمِ طلاییِ دشت، که بوی گندمِ سوخته‌ی تنوری که ساعتی پیش خاموش شده بود. نازگل نشسته بود پشت پیشخوان چوبی مغازه‌ی کوچکشان، آرنج‌هاش رو تکیه داده بود به تخته‌ای که از بس دست کشیده شده بود، براق و صیقلی شده بود مثل آینه‌ای که چیز زیادی نشون نمیداد. چشمان درشت و قهوه‌ای‌اش رو دوخته بود به کوچه‌ی خاکیِ جلوی مغازه. گردوغبار توی نور اول صبح می‌رقصید و ته‌دستش، سینیِ خالی از شیرینی، تنها گواهِ دیروز بود.

شیرینی‌هاشان معروف بود؛ نه به خاطرِ طعمِ خاصش، که به خاطرِ کمیاب‌بودنش. توی این روستایِ کوه‌پایه‌ای، هرکس که می‌تونست خمیرِ نان رو بپزه، فخر می‌فروخت. اما نازگل و نازنین، با دست‌هایِ ظریف اما پینه‌بسته‌شان، از همان خمیرِ ساده، چیزهایی درست می‌کردند که دلِ بچه‌ها رو می‌برد. نانِ روغنیِ پف‌دار، کلوچه‌هایِ شکننده با کمی هلِ کوبیده، و گاهی، اگر شانس می‌آوردند و کسی توی روستا مرغی کشته بود، شیرینیِ گوشتیِ لایه‌لایه.

ولی امروز نه نازنین نه نازگل مغازه نرفتن.

نازگل...

مامان با پولی که نمیتونستیم از کجا اومده هم برای من هم برای نازنین لباسی خریده بود که تابحال توی این هجده سالگی ندیده بودیم.

نازنین : مامان کی قراره بیاد؟.»

مامان : مهمون..»

چند دقیقه بعد دو تا خانم اومدن.

روی مبل نشستن.

مامان با اون دو تا زن حرف زد.

یکی از زن ها مهربونم بود ولی اون یکی انگار ارث باباشو خوردیم.

زن دوم : خب بریم سر اصل مطلب...همون طور که بهت گفتیم ارباب خانواده ی شما رو انتخاب کرده چون همسرتون به ارباب پول زیادی رو بدهکاره ولی چون پولی برای برای پس دادن نداشت ارباب هم چشم پوشی کرد و تصمیم گرفت یکی از دخترای شما رو برای همسری و مادر ارباب زاده انتخاب کرده..»

نازگل به مامان نگاه کرد : چی؟.»

نازنین هم توی شوک بود.

نازنین : مامان چی میگن اینا..»

زن اول : خبر ندارن؟.»

مامان : دخترا آروم باشین...ارباب هرکدوم رو دوست داره می‌تونه انتخاب کنه..»

نازگل با صدای بلند : مگه ما کالا هستیم...من همچین اجازه ای نمیدم..»

هیچکدوم به حرف ما گوش ندادن..

زن دوم با نگاهی سرد و محاسبه‌گر، لبخندِ خشکی روی لبش نشست. انگار که داشت قیمتِ یه گوسفند رو جلوی قصاب چک می‌کرد. انگشت‌هایِ آرایش‌شده‌اش رو روی زانویِ لباسِ گران‌قیمتش کوبید و برگشت به سمتِ نازگل. نگاهش از موهایِ مشکیِ نازگل تا نوکِ پاهایِ برهنه‌اش دوید و دوباره برگشت به چشم‌هاش.

"این. این رو می‌خوام." صداش خشک و محکم بود، مثلِ تازیانه. "اون یکی زیادی بچه‌ست. این قد و قواره‌ش به کارِ ارباب میاد."

نازگل احساس کرد زمین از زیرِ پاش کشیده می‌شه. دستهاش رو مشت کرد و ناخن‌هاش رو کفِ دستش فرو برد تا بیدار بشه، تا این کابوس تموم بشه. اما نه، زنِ دوم با همون نگاهِ سرد داشت بهش خیره می‌شد. مامان بی‌حرکت مونده بود، مثلِ مجسمه‌ای از گچِ ترس. نازنین از جا پرید و دوید جلویِ نازگل، مثلِ یه سپرِ نازک و لرزان.

"نه! نازگل رو نمی‌ذارم! اون خواهرِ منه! شما حق ندارید!" صدایِ نازنین می‌لرزید، اما محکم بود. اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش چکید و روی روسریِ کهنه‌اش لکه انداخت.

زنِ دوم با بی‌تفاوتیِ کامل، نگاهش رو به نازنین انداخت و با نیشخندی گفت: "بچه، حرفِ بزرگ‌ترها رو قطع نکن. اینجا مادرت نشسته، پدرت هم که راضی‌ست. تو اصلاً حقِ حرف زدن نداری."

نازگل دستش رو گذاشت روی شانه‌ی نازنین و به آرومی، اما محکم، خواهرِ کوچک‌ترش رو کنار زد. چشم‌هاش قرمز شده بود، اما اشک نمی‌ریخت. نه، جلوی این آدم‌ها اشک نمی‌ریخت. قامتش رو صاف کرد، همون قامتی که توی مغازه پشتِ پیشخوان خمیده بود، حالا صاف و محکم ایستاده بود.

"من نمی‌رم. هیچ اجبارِ قانونی ندارید که من رو ببرید. من آزادم." صداش سرد و برنده بود.

زنِ دوم خندید. خنده‌ای کوتاه و مصنوعی. بعد کیفِ چرمِ گران‌قیمتش رو باز کرد و یه کاغذِ سفیدِ تا خورده رو درآورد. پهنش کرد و گذاشت جلویِ چشمِ نازگل. کاغذی با مهرِ قرمز و امضایِ کج‌وکوله‌ی پدر.

"این رو ببین، دخترِ جان. امضایِ پدرت پایِ این سندِ ازدواجِ شرعی‌ست. با وکالتنامه‌ای که به ما داده، هرکدوم از دخترهاش رو که ما انتخاب کنیم، از الان زنِ اربابه. قانون، پشتِ ماست. نه تو، نه مادرت، هیچ‌کس نمی‌تونه جلویِ این رو بگیره." زنِ دوم کاغذ رو تکون داد، مثلِ اینکه داشت یه برگِ برنده رو نشون می‌داد.

نازگل نگاهش رو به مادر دوخت. مامان داشت گریه می‌کرد. بی‌صدا، شونه‌هاش می‌لرزید و دستهاش رو توی دامنش گره کرده بود. نازگل می‌دونست که مامان همون قدر بی‌چاره‌ست که خودش. پدر، اون آدمِ معتاد، همه چیز رو فروخته بود. حتی دختراش رو.

"مامان... تو هم اینو می‌دونستی؟" صدایِ نازگل شکست. برایِ اولین بار، لرزشی توی صداش افتاد.

مامان سرش رو بلند کرد. چشمانِ پُر از اشکش رو به نازگل دوخت و با زاری گفت: "نازگل جان، بابا... بابا سه‌ماه پیش سند رو زده. من خبر نداشتم. همین امروز صبح بهم گفت که مهمون میان. گفتم شاید بتونم جلوشون رو بگیرم، شاید پولِ قرض رو یک جور دیگه بدن... ولی..."

زنِ دوم حرفِ مامان رو قطع کرد: "بس است دیگه. ماشین بیرونِ منتظره. دختر، وسایلِ شخصیِت رو جمع کن. الان می‌رویم."

نازگل هنوز ایستاده بود. توی دلش، یه فریادِ کور می‌پیچید. می‌خواست داد بزنه، می‌خواست بشکنه، می‌خواست از این خونه‌ی کاهگلی فرار کنه. اما پاش رو زمین گیر کرده بود. نه، از ترس نبود. از یه جایِ دیگه. از ته‌دستِ یه حسِ عجیبِ تسلیمِ اجباری. می‌دونست که اگه مقاومت کنه، نازنین رو می‌برن. اون چشم‌هایِ زنِ دوم رو خوب خونده بود. اون زن، اگه نازگل رو نمی‌برد، نازنین رو می‌برد. و نازگل نمی‌تونست اجازه بده.

نازنین دوباره دوید جلویِ نازگل و دستِ خواهر رو گرفت. "نازگل، نرو! من جایِ تو می‌رم! من کوچیک‌ترم، شاید اونا من رو نخوان! تو بمون!" صداش دیگه گریه نبود؛ التماسِ خالصانه بود.

نازگل برگشت و صورتِ نازنین رو بینِ دو دستش گرفت. پیشونی‌ش رو به پیشونیِ خواهر چسبوند. برایِ چند ثانیه، هیچ‌چیزی توی دنیا وجود نداشت جز نفس‌هایِ نازنین که روی پوستِ صورتش می‌خورد. بعد، آروم گفت: "نازنین، تو بمون. از مامان مراقبت کن. من می‌رم، ولی قول می‌دم برمی‌گردم. قول می‌دم."

نازنین هق‌هقِ سردی کشید: "دروغ می‌گی... نمی‌ای..."

نازگل لبخندی زد. لبخندی که تهش تلخ‌تر از زهرِ مار بود. "قول می‌دم. فقط صبر کن. صبر کن تا من بتونم."

زنِ دوم با بی‌صبری گفت: "بس است دیگه! حرکاتِ اشک‌آورِ شما رو ما ندیدیم. دختر، بیا. یا با آبرو می‌ای، یا با زور. انتخاب با خودته."

مامان از جا بلند شد و رفت توی اتاق. چند لحظه بعد با یه دستمالِ کهنه اومد بیرون که توش چیزی بسته بود. اومد جلویِ نازگل و دستمال رو داد توی دستش. زیرِ لب گفت: "یه قرصِ نون خشک و یه تکّه پنیر. برای راه. دخترم، من... من می‌دونم که نتونستم... ولی تو قوی‌تر از منی."

نازگل دستمال رو گرفت و به سینه‌اش چسبوند. بویِ مامان رو می‌داد؛ بویِ آرد و عرق و گریه. بدونِ اینکه حرفی بزنه، برگشت به سمتِ درِ خونه. پشتِ سرش، صدایِ نازنین رو شنید که با التماس می‌گفت: "نازگل! نازگل! قول بده نامه بنویسی! قول بده!"

نازگل ایستاد، بدونِ اینکه برگرده، گفت: "قول."

و از درِ خونه بیرون رفت. توی کوچه، همون کالسکه‌ی مشکی با اسبِ سیاه منتظرش بود. راننده درِ عقب رو باز کرد و با ادبِ سردی، راه رو نشون داد. نازگل سوار شد و کنارِ پنجره نشست. زنِ دوم از طرفِ دیگه سوار شد و در رو بست. کالسکه به حرکت افتاد و گرد و غبار، مثلِ دود، پشتِ سرش بلند شد.

نازگل از پنجره نگاه می‌کرد. خونه‌ی کوچکِ کاهگلی رو دید که داشت کوچک‌تر می‌شد. نازنین رو دید که توی حیاط ایستاده و با دستمالِ مامان، اشک‌هاش رو پاک می‌کنه. مامان رو دید که به دیوار تکیه داده و شونه‌هاش می‌لرزه. و پدر رو که با خوشحالیِ وقیحانه، جلویِ در ایستاده بود و به کالسکه دست تکون می‌داد، انگار که دخترش رو برایِ یه سفرِ تفریحی می‌فرسته.

دستش رفت توی جیبِ دامنِ نو. چیزی که مامان خریده بود، همون لباسی که تا حالا ندیده بود. توی جیبش، یه چیزی لمس کرد. یه تیکه کاغذِ کوچک. درش آورد و خونْد. با خطِ کج و کوله‌ی مامان، که سوادِ چندانی نداشت، نوشته بود: «نازگلم، مرواریدِ من. هرجا رفتی، خدا با تو. نازنین رو به تو سپردم. برگرد.»

اشک، بالاخره راهِ خودش رو پیدا کرد. سرازیر شد روی گونه‌هایِ برافروخته‌ی نازگل. اما صداش رو درنیاورد. جلویِ این زنِ سرد، حتی یه قطره اشک رو هم بهش نشون نمی‌داد. سرش رو برگردوند به سمتِ پنجره و به کوه‌هایِ دوردست نگاه کرد. کوه‌هایی که داشتند دور می‌شدند، همون‌طور که خونه، خواهر، مادر، همه چیز دور می‌شد.

زنِ دوم، با همون لحنِ خشک، گفت: "خب، حالا که راحت شدی، چندتا قانونِ اساسی رو بهت می‌گم. اولاً، با کسی حرف نزن. دوماً، از اتاقت بیرون نیا مگر اینکه بهت بگن. سوماً، ارباب رو عصبانی نکن. و چهارماً..." مکثی کرد و نگاهِ نافذش رو به نازگل دوخت، "...خواهرت رو فراموش کن. اون دیگه به تو ربطی نداره."

نازگل مشت‌هاش رو محکم‌تر کرد. به خواهرش قول داده بود. به مادرش قول داده بود. و به خودش قول داده بود که زنده برگرده. توی دلش، توی همون ته‌دلِ تاریک و پر از ترس، یه شعله‌ی کوچک روشن شد. شعله‌ای از جنسِ مقاومت. برمی‌گرده. به هر قیمتی که شده.

کالسکه از جاده‌ی خاکی خارج شد و واردِ جاده‌ی آسفالتِ شهر شد. ساختمان‌هایِ بزرگ‌تر، درخت‌هایِ مرتب، و بعد، یه دیوارِ بلندِ سنگی. درِ آهنیِ بزرگ که باز شد و کالسکه رفت توی حیاطی وسیع با باغچه‌هایِ رنگارنگ و فواره‌هایی که توی نورِ غروب می‌درخشیدند. عمارت، بزرگ‌تر از چیزی بود که نازگل توی خوابم دید بود. با ستون‌هایِ بلند و پنجره‌هایِ قوسی و حیاطی که تا چشم کار می‌کرد، گل و گیاه داشت.

کالسکه ایستاد. در باز شد. زنِ دوم پیاده شد و با بی‌رحمی گفت: "بیا پایین. رسیدیم به خونه‌ی جدیدت."

نازگل پیاده شد. کفش نداشت. پاهایِ برهنه‌اش روی سنگ‌فرشِ سرد حیاط نشست. نگاهش رو به عمارت دوخت. این قصری بود که قرار بود زندونش بشه. اما توی ذهنش، هنوز بویِ نانِ سوخته‌ی تنورِ خونه می‌اومد و صدایِ گریه‌ی نازنین توی گوشش پیچ می‌خورد.

دستش رو روی شکمش گذاشت. اون تیکه نونِ خشک و پنیر هنوز توی دستمالِ مامان بود، چسبیده به سینه‌اش. آخرین یادگاریِ خونه.

واردِ عمارت شد. راهرویِ بلند با فرش‌هایِ قرمز و لوسترهایِ کریستالی. هر قدمی که برمی‌داشت، دلش می‌خواست فرار کنه، اما پاهاش به جاش می‌چسبید. تا اینکه رسیدند به یه درِ چوبیِ بزرگ. زنِ دوم در رو باز کرد و رفت توی اتاق. نازگل پشتِ سرش رفت.

دروغ چرا یکم میترسیدم من تابحال ارباب رو ندیده بودم.

چند تا زن اومدن و من رو بردن حموم ، من رو شستن و ی لباس تنم کردن.

ی لباس سفید و بلند تا زمین.

موهای مشکیمو صاف کرد و یکم من رو آرایش کرد. 

آخر سر اون زن دوم وارد شد.